تبليغاتX
آذرخش

ava  

  در روایات ِ اسطورهای گذشته ما ، آتش وجود نداشت . گرچه برق می جهید ، مرداب خود به خود آتش می گرفت ، ولی هرگز ما توفیق نیافتیم ، شعله را حفاظت کنیم ، همواره می مرد . بنا بر این ما   گور کن ،

گوزن و مرغ برفی را خام یا خشک کرده بر سنگ می خوردیم .  و  در  تا ر یکی  چمبا تمه  می زدیم   و      می لرزیدیم  .

    در این اوقات چوب ِ پوسیده با ما سخن گفت : « کسی ، که در گوشتش جیب دارد ، باید پیش گرگ آسمان رود ، که محافظ آتش ازلی است ، که از آن همه ی آتش ها ، حتی برق ، می جهد .»

   پس لازم می بود زنی به آسمان صعود کند ، چون گوشت مردان جیب ندارد . سپس زنی از رنگین کمان بالا رفت و گرگ آسمان را یافت که کنار آتش  ِ ازلی دراز کشیده بود . اولحظه ای پیش بریانی برشته خورده بود.  باقی مانده ی آن بریان را به زن داد . زن در حال جویدن بریان بود که گرگ غمگین به او گفت :« می دانم که می خواهی آتش را ببری ، جیب هم داری ؟ » چون زن جیبش را به او نمایاند ، او گفت : « من پیرم و دیگر چیزی نمی بینم . دراز بکش تا بتوانم ترا آزمایش کنم . »

   زن کنار گرگ دراز کشید . و گرگ جیب ِ او را گرگانه آزمود ، تا جایی که خود را خسته ساخت و بر روی گوشت ِ زن به خواب رفت . چون زن لحظه ای و سپس لحظه ای تأ مل کرد ، وسیله ی آزمایش ِ گرگ را از جیبش بیرون انداخت ،او را همان طور که رویش دراز شده بود ، به سمتی دمر کرد ، از جا بر جست ، کمی خودش را تکان داد ، سه قطعه ی کوچک زغال ِ چوب ِ تافته از آتش ازلی برداشت و در جیبش پنهان کرد، آتش تخمک های گرگ را چنان بلعید که فس فس کرد .

   گرگ چون احتمالا شنید ، یا احساس کرد ، که تخمک هایش را در جیب زن آتش می بلعد ، بیدار شد .او گفت : « من بیشتر از آن خسته ام که بتوانم از تو چیزی را که دزدیده ای پس بگیرم . ولی خوب گوش کن :

آتش ِ ازلی در جایی که جیب ِ تو باز می شود ، علامتی داغ خواهد کرد . اثر ِ سوختگی اش مدام می خارد . می خارد و تو می خواهی کسی خارش ِ آن را آرام کند . وقتی هم که نخارد ، باز هم تو می خواهی ، کسی باعث شود بخارد . »  زن خندید ، چون هنوز جیبش تر بود و شراره در حد ِ درد آلودی نسوزانده بود . او چنان خندید که مجبور شد خود را جمع کند . در حال خنده به گرگ ِ خسته گفت : « تو ، جوال ِ پیر ، توی جیب من دروغ نگذار . به تو نشان می دهم ، که چه کارهای دیگری از من ساخته است . باعث تعجبت خواهد شد . »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:11  توسط مهدی  | 

    بنا به باور مردمان بدوی ، سلامت و پایداری جهان و مردمان وابسته به سلامت ِ پادشاه و شهریار که تجسم مادی الوهیت به شمار می آید ، است . رایج ترین و استادانه ترین ِ این باورها را می توان در میان بابلیان باستان ( تا قبل از فتح بابل به دست کورش و ایجاد امپراتوری چند ملیتی هخامنشی ) مشاهده کرد . بابلیان معتقد بودند که همه امور انسانی و طبیعی و مملکتی و جز آن به وسیله ی مجمعی از خدایان  مقدر و معین می شود و یکی از این خدایان (مردوک) ، به نیابت از بقیه ،احکام آسمانی آنها را به موقع به اجرا میگزارد.این خدا فرمان روایی ِ جهان را بر عهده دارد و یکی از آدمیان را به نام خود ، یعنی عامل اجرای احکام وی در میان انسان ها ، بر می گزیند و از او حمایت می کند . این شاه که خود را به نام خدا ، مردوک می نامید شخصیت انسان ـ خدا دارد و او تا زمانی که شرایط و واجبات سلطنت را به جا می آورد شاه است .

  در چشم مردمان بدوی پادشاه نه ایزد است نه انسان ؛ و تنها یک نفر می تواند این جایگاه را داشته باشد و اگر مشکلی برای این شخص پیش بیاید و نتواند وظایف خود را به درستی انجام دهد ، نظم جهان از هم می پاشد .بنابراین به خاطر سلامت خود از جان او سخت مراقبت می کنند . ولی سستی و پیری به سراغ هر جسمی می آید و این پیروان به ناچار برای مقابله با این موضوع باید چاره ای بیندیشند . اگر روال و نظم طبیعت به حیات و سلامتی آن انسان ـ خدا وابسته است ، با پیر شدن و بیماری او بلاها و مصیبت ها سلامتی جهان و آنان را نیز تهدید می کند. برای جلوگیری از این خطر فقط یک راه وجود دارد : کشتن پادشاه و انتقال روح او ، که نماینده بُعد ایزدی وجود اوست ، به جانشین قوی تر . ولی چرا کشتن ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:52  توسط مهدی  | 

گفت :  " مادر را چرا کشتی ؟ "

گفت : " چیزی دیدم لایق نبود ."

گفت : " آن بیگانه را می بایست کشتن . "

گفت : " هر روز یکی را کشم ؟ "

 

* * *    

 

سخن به قدر مستمع می آید . چون او نکشد ، حکمت نیز برون نیاید . چندان که می کشد و متغذی می شود ، حکمت فرو می آید . و اگر نه ، گوید " ای عجب ! چرا سخن نمی آید ؟ "

جوابش گوید " ای عجب ! چرا نمی کشی ؟ "

آن کس که تو را قوت ِ استماع نمی دهد ، گوینده را داعیه گفت نمی دهد .

 

* * * 

 

غفلت عمارت و آبادانی ها انگیزاند . آ خر ، این طفل از غفلت بزرگ می شود و درازمی ـ

گردد و چون عقل ِ او به کمال می رسد ، دیگر دراز نمی شود . پس موجب و سبب عمارت ، غفلت است . و سبب ِ ویرانی هشیاری ست . 

 

* * *

 

                                                                                                                    " مقالات مولانا "                                                                                                                                                      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:23  توسط مهدی  | 

دنا یکی از عجیب ترین کوه هایی بوده که رفتم . صعود به این کوه مثل خواندن یک رمان برام جذاب بود . این کوه خط الراسی ست به طول ۷۰ کیلومتر که حدود ۴۰ قله بالای ۴۰۰۰ متر بر روی آن قرار دارد و از سمت جنوب به قله زیبا و تنهای " پازن پیر " (پازن نام نوعی بز کوهیست ) منتهی میشود که قسمت صخره ای و غیر قابل نفوذش مشرف به شهر یاسوج است .

این منطقه ییلاق عشایر قشقایی است که در بهاروتابستان به اینجا کوچ می کنند و پاییزوزمستان را در دشت های گرم فارس و خوزستان به سر میبرند .نام گذاری قله ها و مسیر ها و چشمه های این کوهستان تاحدود زیادی زیر تاثیر فرهنگ عشایر قشقایی است ،و در بین این عشایر متون حماسی جایگاه ویژه ای دارند و بر طبق سنت تاریخی بسیاری از مفاهیم اخلاقی و تربیتی و اجتماعی خود را از این طریق منتقل می کنند. برای اینان حماسه یک مجموعه داستان ادبی که برای سرگرمی و در جشن ها و ... استفاده شود نیست ، که خود تاریخ است . و این را از نحوه نام گذاری این کوهستان به راحتی می توان حس کرد . در قسمت جنوبی این رشته کوه راهی وجود دارد که آبادی "سی سخت " را به آبادی " خفر " در آن طرف کوه میرساند و به راه "پادنا " معروف است .این مسیر کوهستانی و سخت تنها راهی ست که بین این دو آبادی وجود دارد و از دره ها و صخره های زیادی عبور می کند. نامگذاری این مسیر بر اساس روایت قشقاییها از داستان کی خسرو و فراز رفتن او به آسمان است . اینان رد پای کی خسرو و همراهانش را گام به گام در کوه و دره و غار و چشمه و ... دنبال می کنند .همانند یک رویداد تاریخی !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:15  توسط مهدی  | 

در عرصه هایی که ما با آن سر و کار داریم ، شناخت فقط به شکل جرقه های آذرخش فرا می رسد . متن همان طنین طولانی رعد است که از پی می آید .

                                                                                       (والتر بنیامین - پا سا ژ ها -تومار ۱-۱)  

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 4:7  توسط مهدی  |